سبک زندگی شهدا

× به مادر قول داده بود برگرده...

چشم مادر که به استخوان ها ی بی جمجمه افتاد لبخند تلخی زدو گفت :

بچه ام سرش می رفت ولی قولش نه !

 

×× من می خواهم در آینده شهید بشم ...

معلم پرید وسط حرف علی و گفت :

- ببین علی جان موضوع انشاء این بود که می خواهید چه کاره شوید ؟ باید در مورد یه شغل یا یک کار توضیح می دادی . مثلا پدرت چه کاره استت ؟

- آقا اجازه .. شهید!

 

××× گفتند شهید گمنامه. پلاک هم نداشت . اصلا هیچ نشونه ای نداشت . امیدوار بودم روی زیرپیراهنش اسمش رو نوشته باشه . ... نوشته بود :

 اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم.

 

×××× هم قد گلوله توپ بود .

- چه جوری اومدی اینجا؟

- با التماس !

- چه جوری گلوله رو بلند می کنی میاری ؟

- با التماس !

 به شوخی گفتن : می دونی آدم چه جوری شهید می شه ؟

لبخند زد و گفت : با التماس !

... وقتی تکه های بدنش رو جمع می کردن ، فهمیدم چه قدر التماس کرده .

 

××××× گردان پشت میدون مین زمین گیر شد . چند نفر رفتن معبر باز کنن .

پانزده ساله بود . چند قدم که رفت برگشت . گفتن حتما ترسیده ...

پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها و گفت :

تازه از گردان گرفتم ، حیفه ،‌بیت الماله و پابرهنه رفت .

/ 0 نظر / 17 بازدید